شب نوزدهم ماه رمضان
بابا مرتضي و خاله فاطمه و شوهر خاله و مامانم و خاله زهرا بعد نماز ظهر حركت كردند به سوي تهران . و از اونجا به سوي همدان ...
من با علي مونديم .ظهر علي بادايي رفت خونشون . من هم رفتم خونه مادر بزرگ
قرار بود ديشب همگي افطاري خونه مادر بزرگ باشيم كه ...
بعد افطاري با داداش مصطفي و خانومشون رفتيم مراسم احيا . پارك بوستان سرو. معصومه با عسل و خانوم احمد هم بودند



عسل ناز

علي بافاطمه زهرا شيرين زبون

علي طفلي رو خفه كردي
ديشب فقط همين قدر بوديم ... نه بابا بود نه خاله فاطمه و نه ماماني ....
خدا نگهدارشون و حضرت علي پشت وپناهشون باشه
بعد مراسم رفتيم خونه مادربزرگ بخوابيم . وقت خواب ، علي بي قراري براي باباش ميكرد . هي ميگفت بريم خونمون ... مگه به من نگفتي هر كي بايد سرشو روي متكاي خودش بزاره بخوابه .؟ ديگه مونده بودم چي جواب شو بدم .از آخر گفتم مامان جون تو بخواب بابا كه آمد بغلت ميكنيم ميبريم خونمون و سر تو روي متكاي خودت ميزاريم .




شب نوزدهم ماه رمضان
